۱۳٩۱/٢/٢۱
ثبت در تاریخ
هی خواستم نیام و چیزی ننویسم..اما نشد..ترک عادت موجب مرض است..بله..

اول خواستم بگم حسودم به همه اون هایی که الان تهرانن و میتونن برن نمایشگاه کتاب یا حتی اون جا هم نشد برن کریمخان و کتاب بخرن..اصلا حسودم به همه کسایی که میتونن برن و کتاب بخرن و خوشحالی کنن باهاش..بله..دلم میخواست میرفتم نمایشگاه و از کت و کول میافتادم و هی کتاب میخریدم و بعد تو محوطه نمایشگاه ولو میشدم رو زمین و هی ورق میزدم و آب معدنی میخورم و برای خودم رویا میبافتم..
بعد خواستم بگم فردا دارم میرم دیار کفر..دارم میرم شهری که رویاش رو داشتم و تو خونه دانشجویی نازنینم عکسش رو زده بودم به دیوار که یعنی یه روزی بهت میرسم..تاکسی زرد..برج های بلند..مغازه های فشن..دارم میرم شهری که سریال هایی که اون جا اتفاق افتاده رو دوست داشتم و حالا خودم هم میتونم برم و از نزدیک ببینمش..دارم میرم به دیاری که روزی قرار بود برم اون جا درس بخونم و نشد..دارم میرم عروسی و مهمونی و مسافرت..و خوش خواهم گذروند به دور از هر اتفاقی..و دنیا دیده خواهم شد بعدش..هه هه
سوم اومدم بگم انتظار بده..یعنی هی انتظار بکشی و اتفاقی نیافته خیلی زجر دهنده است..انتظار بده چون راهت مشخص نیست..نمیدونی...پا در هوایی..هنوز جواب نگرفتی..هنوز نمیدونی درست رفتی یا غلط..اینه که هنوز منتظرم و هنوز پادر هوام و دلم میخواد زودتر چیزی که فکر میکنم ماله منه و حق منه رو از دنیا بگیرم..حتی شده به زور..بله..همچین آدمی هستم از این به بعد..هه هه..هر چند نمیدونم که آیا بیخبری همان خوش خبری است یا نه..جناب یونیورس نمیدونم چرا ته دلم فکر میکنم به زودی خبرای خوب بهم میدی..
آخر هم اومدم بگم جناب یونیورس این همه از صبح تا شب سوپ خوردم و دلم قار و قور کرد چرا سایز اینجانب رو عوض نکردی؟..درست نبود من رو همین جوری بفرستی خدمت فامیل اقای نارنجی در دیار کفر ها..هر چند پیرهن صورتی کرن میلن رو برام از بلژیک فرستادی اما خوب دیگه..من دلم میخواست بیشتر جلب توجه کنم..هه هه ..تازه کلی هم گوشواره درست کردم و سوغاتی خریدم و برای عروس سوغاتی درست کردم که کلی همه رو خوش خوشان کنم..اما خوب اگه لاغر تر بودم بهتر نبود؟
من دیگه برم که هنوز کلی کار نیمه تموم دارم که باید قبل فردا انجام بدم..
قربان همگی
گلی کوچک نارنجی
پیوست: خواستم ثبت کنم که دو هفته پیش با ماشین رفتیم پاریس و چند تا اتفاق جالب افتاد..اول تو رستورانی غذا خوردیم که وودی آلن تو فیلم میدنایت این پاریس ازش فیلم گرفته..همون جایی که ارنست همینگوی هر روز میرفته و غذا میخورده و کتاب مینوشته..باید بگم حس خوبی داشت..خیلی خوب..یه کافه قدیمی با غذای عالی و پرسنل پیر که مجبور بودی سر یه میز بغل آدمهای ناشناس بشینی و غذات رو بخوری..بعد هم یه نصفه شب تو یه کتاب فروشی تو خیابون سنت جرمن موزیک ایرانی شنیدیم و من هم رفتم و دو تا کتاب انگلیسی دست دوم پیدا کردم و خریدم..واقعا حس خوبی بود تو اون ساعت تو پاریس موزیک ایرانی بشنوی..سومین اتفاق خوب هم خریدن کلاه مدل کوکو شنل از کنار خیابون از یه دیزاینر دست فروش بود که خیلی بهم چسبید..
پیوست 2: داریم با اقای نارنجی سریال دسپرت هوس وایف میبینیم که هرگز فکر نمیکردم ببینم..اما به شدت داریم لذت میبریم دو تایی..نمیدونم..اما حس خوبی میده دیدنش برای هردومون..که پیشنهادش میکنم..خیلی ملو و راحت و خنده دار و رنگیه..
| پست شده توسط گلی در ٤:۳٦ ب.ظ |



