Home
Contact Me
BookMark
Set HomePage

 

About ME
گلی


 
Archive
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦


 
Friends
نهال تنها
روزهای من
جعبه سیاه
پرواز به اوج
نوشته هایی به خودم
جايی برای زندگی
آغاز دوباره
ناگفته هایی از جنس سکوت
جوزف
آسمونه آبی
به دنبال قطعه گمشده
يادداشت های ممنوع من
کودکانه های من
دل ودلدار
حباب
احمقانه
همراز سکوت
دنیای شیرین عسلی
همين جوری
گلابتون و حوضش
ستاره کوچک
اينجا دانشگاه..صدای من
کودکی در باران
عود نوح
ملودی
بچه ام ميخواد بزرگ شه
احمقانه ترين ها
يادگار دوست
حرف های يک پنجاه و چهاري
عاشق تر از عشق
دل تنگی های من
پاييز طلايی
چشمان کاملا بسته
نياز
روزهايی که بر من گذشت
پريشان گويی های فلان بن هيچ کس
اعترافات یک ذهن پاک
آمیتیس
جوینده گوینده است و یابنده خاموش
دلتنگ دلتنگی های آسمان
کفشدوزک
بوم سفید نقاشی
نوشته های آدم عجیب
اميد به زندگی
عشق زمينی
همچراغی
مه شيد

طراح قالب: گلی

 



آمار و خروجی
  RSS 2.0  
لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی


۱۳۸۸/۱۱/۱٦

خوش+حالی!


View image details - Woman listening to man play guitar

خیلی وقته نیومدم اینجا ببینم چه خبره ها..هه هه

بالاخره امتحان هام تموم شد و خوشحالی کردم..شنبه رفتم سینما و اولین تجربه ی فیلم سه بعدی رو با آواتار امتحان کردم و تو سینما چس فیل شیرین خوردم و کلی خوش گذروندم..البته خوش گذرونیم دقیقا از جمعه و رفتن به رستوران ایتالیایی و خوردن لازانیا و پیتزا شروع شد و بعد هم رفتن به پارتی سالسا بعد از مدت ها..

توی این مدت هم چند تا گوشواره درست کردم و با رفتن به ایکا..(انگلیسی نمیشه نوشت..نگید چرا مثل احمق ها دارم همه چیز رو فینگلیش مینویسم لطفا..)..یکی از گوشواره هام گم شد که خوب به خوردن سوسیس و نوشابه و بستنیش می ارزید..یه پارچه کتونم خریدم و شروع کردم با دست به دوخت و دوز کردن..اما جالبه من فهمیدم دوخت و دوز رو کلا دوست دارم..یعنی کلا چیزی که خودم درستش کنم رو دوست دارم و برام فرق نداره ایران باشم یا جای دیگه..فرق نداره با چرخ خیاطی چیزی رو بدوزم و یا با زحمت فراوون با دست..هر چند با دوختن کتون فهمیدم چرا چرخ خیاطی رو اختراع کردن!!!هه هه

دیگه؟...دیگه این که کلاس سالسای پیشرفته میرم و کلاس عکاسی بهم جا نرسید متاسفانه و باید ترم دیگه برم...کلاس زبان اسپانیایی هم قراره برم که بتونم با خواهر خانومیم گپ بزنم ..هر چند این ترم کلی درس گرفتم که پاس کنم و حسابی سرم شلوغه..یه پروژه هم دارم که امروز مشخص میشه با موضوعم موافقت میشه یا نه..بگذریم..

دیگه چی؟؟...دیگه این که رژیم گرفتم و هنوز موفقیتی حاصل نشده..واسه همین قراره برم ورزش هم بکنم با دوست دبیرستانم و اگه استخر پیدا کنم و برم یه کم شنا خیلی خوب میشه..

امممم...دیگه؟...دیگه این که بعد 5 ماه و خورده ای که تو این شهر هستم و هر چهارشنبه دوستان عزیز رفتن قویف و من حسرت به دل موندم..این هفته رفتم و بالاخره دیدم این قویف که روزهای چهارشنبه میشه واسه دانشحوها چه جور جاییه..با این که خیلی شلوغ بود و آهنگش هم چنگی به دل نمیزد..اما من کلی حس جالب داشتم توش..البته بیشترش به این خاطر بود که یاد فیلم ها افتاده بودم و دبیسکو هاشون و بارهاشون..اما نکته جالبش این بود که کلی آدم اون جا بود که من میشناختم و این خودش کلی حس تعلق بهم میداد..به هر حال تجربه بار رفتن جالبی بود که فکر نکنم مثل بقیه هر هفته تکرارش کنم اما به چند وقت یک بار رفتن میارزید..هر چند من بار پایین دانشکده خودمون رو ترجیح میدم! ( البته اگه دوستهای خارجکی دوست عزیز نیان و درباره سخت افزار و میکرو پلت و چیپ و کیس حرف نزنن..هه هه)

دیگه این که..یه سمینار در مورد کار پیدا کردن رفتم و کلی چیز میز در مورد نوشتن رزومه و فرستادن و مصاجبه کردن یاد گرفتم..که امیداوارم در آینده نه چندان دور به دردم بخوره..به هر حال من دو هفته دیگه با آقای خفن قرار دارم و باید کلی خودم رو نشون بدم تا بالاخره ببینم من تو پروژه هستم یا نه و آیا پولی بهم میرسه یا نه..دو نقطه دی گنده..هر چند فعلا که با رفتن به اون سمینار میتونم واسه کلی شرکت کله گنده رزومه بفرستم و اگه شد برم مصاحبه تا ببینم چی میشه و خدا میخواد من پول دار بشم یا نه..

دیگه فکر کنم خیلی حرف زدم و بهتره برم ببینم زندگی چی میگه!

 

قربان همگی

گلی هلندستونی

 

پیوست: به زودی وبلاگ رو میبندم و تغییر مکان میدم..علت نظر ندادن من کاملا شخصیه که خوب با تغییر محل وبلاگ خود به خود برطرف میشه..هه هه..برای همین اگه میبینید نظرها تایید نمیشه و یا نظر نمیدم لطفا ناراحت نشید..

پبوست 2: به شدت خوشحالم که این جا یک هفته تعطیلات زمستونی داریم

پیوست 3: ممنون بابت گل رزهای دیشب..و تمام خوشحالی های این یک هفته


پست شده توسط گلی در ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/۱۱/٧

Exam Time..


View image details - Little girl facing wall, thought bubble on chalkboard

 

دوست داشتم میخواندمت..صفحه به صفحه..و تو مینوشتیم..خط به خط..

یه چیزی این جا کمه..

یه چیزی این جا کمه..

یه چیزی این جا کمه..

 

پیوست: وبلاگم هم مثل خودم کمی قاطی کرده..باید فکری کرد

پیوست 2: با کلی اعتماد به نفس ایمیل زدم چی کار کنم که نمره پروژم بهتر شه..با کلی تاخیر گفت درس رو دوباره بگیر سال دیگه..یعنی خدایی چی با خودش فکر کرد رو نمیدونم

پیوست 3:خسته شدم و امتحان و درس خوندن و تو تنهایی تو 20 متر جا موندن و از صبح تا شب فقط استرس داشتن پدرم رو در آورده و دم نمیزنم..باید فکری کرد


پست شده توسط گلی در ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱۱/۳

پیش رو..


View image details - Woman daydreaming

یک عالمه خوشبختی پیش رو دارم:

  1. کتاب های خوبی که نخوندم.
  2. فیلم های خوبی که ندیدم.
  3. مزه های خوبی که نچشیدم.
  4. جاهای خوبی که نرفتم.
  5. آدمهای خوبی که دوست نداشتم.
  6. لباس های خوبی که نپوشیدم.
  7. و بالاخره موفقیت های خوبی که هنوز دست نیافتم.

اما همه و همش آینده پیش روه..

ps: به طرز احمقانه ای غمگینم و از زمین و زمان شاکی..اگه بپرسی چرا ؟برات هزار تا دلیل دارم..اما دلیل اصلیش واقعا نمیدونم کدومشونه..

ps 2: امتحان دارم و کمی گلوم درد میکنه...خسته ام و از کمبود تفریح شاکی..بی حوصله ام و دلم میخواد ۴ نفر کنارم باشن که باهام حرف بزنن از خوشی ها ..که بخندم باهاشون و یادم بره غمی هم هست..دوست دارم حس کنم دوستم دارن بدون هیچ قید و شرطی..اصلا دلم میخواد ۴ تا دوست داشته باشم که هوام رو داشته باشن..کاش ایران بودم..کاش..

ps 3: گاهی فکر میکنم چقدر اهلی شدن و اهلی کردن میتونه زندگی رو نابود کنه..چقدر میتونه بارهای رو دوشت رو به جای کم کردن زیاد کنه؟


پست شده توسط گلی در ۱:٥۸ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢٥

لذت..


View image details - Woman with a Book on Her Head

با خودمم ها..

گاهی وقت ها در زندگانی یادمون میره لذت ببریم..یعنی اصلا یادمون میره کل زندگانی خلاصه میشه به همین احساسی که الان داریم..که اگه مثلا از غذا خوردنمون لذت نبریم یه چیزی رو از دست دادیم که شاید به نظر نیاد اما خوب باعث شده حداقل همون چند دقیقه رو زندگی نکرده باشیم..

شاید واسه همینه که من همیشه دوست دارم غذا رو بچینم..از تو ماهیتابه و قابلمه غذا خوردن منتفرم..همیشه دوست دارم تزیینش کنم..همیشه آروم میخورم و سعی میکنم بفهمم دقیقا دارم چی کار میکنم، هر چند این کار باعث میشه در اکثر اوقات ببینم بقیه ذل زدن به من که زودتر دیگه، حوصلمون سر رفت..هه هه..اما خوب واقعا دوست دارم از خوردنم لذت ببرم...یا موقع ظرف شستن که یکی از کارهای تنفربرانگیز دنیاست برام سعی میکنم آهنگ گوش کنم و یا قر بدم تا لا اقل یه جوری هم که شده از اون کار لذت ببرم..

اما حالا میدونید..یادم رفته بودم تنها دلیلی که الان من دارم این جا درس میخونم لذت بردنه..واقعا یادم رفته بود که اگه همه هزار و یک دلیل مادی و معنوی دیگه دارن...دلیل اصلی من همین بوده و هست.." لذت"..یعنی چیزی که باعث میشه از زندگیم راضی بشم..که خوشحالم کنه..عجبیه ها...امیدوارم دو سال سعی و تلاشم رو یادم باشه که این حوری موقع امتحانا غمبرک نگیرم..

 

قربان شما

کوچکترین گلی دنیا

 

ps. یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که بعد دکترام طراحی صنعتی بخونم..یعنی میشه؟

ps 2: پیشنهاد میدم کتاب هدیه..یا حکایت دولت و فرزانگی..یا کلا از این کتاب های روانشناسی خوشحال برای رسیدن به موفقیت رو بخونی..امیدوارم روت تاثیرات خوبی بذاره و وادارت کنه کمی فکر کنی..با توام ها..آقای ششششش..حتی اگه واسه چند روزم هایپرت کنه خوبه و به خوندنش می ارزه!هه هه


پست شده توسط گلی در ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢٤

آقای خفن دوست داشتنی من!


عاشق این آقای خفن شدم..نمیدونم چی شد که این آدم با موقعیتی که داره انقدر بهم بها داد و اجازه داد تو جلساتش شرکت کنم و تو اون جلسه آخریه هم بهم پیشنهاد پروژه داد..

من هم بابت این قضیه که خودی نشون بدم نشستم چندین عدد مقاله خوندم و نهایتا یه گزارش بهش دادم و عذرخواهی کردم که نمیتونم تا فوریه تو جلسات باشم بابت امتحان هام..

حالا اینم جوابش:

Thanks Golnoosh,

I will read it in the next days and then get back to you.
I understand that now you are busy with exams, so let me take this opportunity to wish you lots of luck with the exams

 

شما جای من بودید عاشقش نمیشدید؟

ps : یاد ایران که می افتم که گروه ربوکاپ رفتم و بعد هم خواستم با یکی از استادا کار تحقیقاتی کنم خنده ام میگیره..دنیای عجیبیه!


پست شده توسط گلی در ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢٤

باید..


امیدوارم هر چه زودتر از دست این الگوریتم خلاص شم..مطمئنم دنیای درس خوندن منهای الگوریتم دنیای خیلی بهتریه!

راستی باید ۴ تا امتحان رو خوب بدم..نوشتم که یادم نره که باید..شوخی نیستا..باید..

ps. برنامه ترم دیگه رو دیدم..جلسه با آقای خفن رو نمیتونم برم..ای بابا..یه آقای خفن تو این زندگی داشتیم که اونم هی به مشکل میخوره..عجب گیری کردیما..

ps اشمالویی. ابی میخونه: "به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من"..من که نمیگم..ابی میگه ..اما عادت کرده بودم ساعت ۶ این طرف ها پیدات شه..هر چند خلاص شدی یه شب..رفتی خونه گیتار بزنی و شام درست و حسابی بخوری و با خیال راحت لم بدی و نت گردی کنی! مگه نه؟هه هه..خوشحال شدی مهمون داشتمااا...


پست شده توسط گلی در ٦:۳٧ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢٤

پوره..


View image details - Robuchon-Style Mashed Potatoes

این که زیاد مینویسم از سر بیکاری نیستا...اوه نه..واقعا از سر بیکاری نیست..اتفاقا خیلی هم کار دارم..میخوای برات بشمرم؟ ...اممم..نه البته بهتره بمونه برای خودم..

اومدم بگم..تو ایران هی به مامان خانومی میگفتم برام پوره سیب زمینی درست کن..می گفت سخته و با این حال بعضی وقت ها که خیلی میخواست لوسم کنه برام درست میکرد..حالا این جا یه پودر رو با آب جوش قاطی کردم شد پوره سیب زمینی..خوبم شدها..اما فهمیدم اونی که من اون موقع دلم میخواسته پوره سیب زمینی نبوده، محبت مامان خانومیم بوده..

همین!

ps : بنویسم که یادم باشه یه آبرنگ بخرم با مداد طراحی (ذغال ..درست نوشتم؟؟)


پست شده توسط گلی در ۱:٠٥ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢٤

درددل نیمه شبی هلندستونی!


View image details - Teenage girl waking up

نصفه شبه..از پیش همسایه و همکلاسی اومدم خونه..امشب پروژه کمی جلو رفت..دیشب که فقط به خاله زنک بازی گذشت و بس..

نصفه شبه و نشستم توی خونه..بیرون منظره ی عجیبیه..یه خیابون خالی و برف و نور زردی که روش افتاده..سرمای عجیبی هم هست و احساس تنهایی به شدت سنگینی میکنه..اون قدر همه چیز ساکت و آرومه که حس میکنم اگه الان سرم رو از پنجره بیرون ببرم و داد بکشم هزار هزار بار منعکس میشه بدون این که کسی چیزی بفهمه..هه هه..خنده داره نه؟ احساس میکنم توی یه شهر خالی از سکنه تنها موندم..نمیدونم چرا یاد کتاب کوری افتادم ییهو..

بگذریم..دلم میخواد یه جا بگم چقدر آدم ها میتونن روم تاثیر بد بذارن..که چقدر از این وضعیت این جا که حس میکنم از بقیه عقبم متنفرم و چقدر هیچ وقت این جوری نبودم و دلم نمیخواسته این وضعیت رو داشته باشم..دلم میخواد بگم از دست این پسرها که فکر میکنن خودشون خیلی حالیشونه و دختر ها لزوما کمتر میدونن خیلی دلخورم..دلم میخواد بگم چقدر دلم برای یه دوست دختر که باهاش بشینم و درس بخونم تنگ شده..و چقدر دلم برای ثابت کردن خودم به خودم تنگ شده..دلم میخواد بگم بس که شنیدم تو این جوری و تو اون جوری شاید داره باورم میشه..کاش این آدم ها میدونستن که حتی شوخی هاشونم چقدر برای من دردناک بوده و هست..شاید خودشون هم می دونن؟ ...اما نه فکر نمیکنم انقدر سنگ دل باشن..یعنی هستن؟

دلم برای آدم هایی که بی قید و بی شرط بهم افتخار میکردن تنگ شده..دلم برای اونهایی که میدونستن من کیم و ازم چه کارهایی ساخته است تنگ شده..

مهم تر از همه دلم میخواد خودم رو قوی کنم و به خودم و همه این آدم ها ثابت کنم که من هر کاری که بخوام میتونم..حتی اگه به نطر شما غیر ممکن بیاد..

دلم میخواد به خودم و اون ها ثابت کنم خیلی بهتر از شمام..

خسته ام..اگه کمی حرف های بقیه روم اثر نداشت..اگه کمی سرحال تر بودم..اگه فقط یه دوست دختر داشتم..چقدر همه چیز میتونست بهتر باشه..

اما حالا هم مهم نیست..من باید به خودم و بقیه ثابت کنم : میتونم..

دلم می خواد سرم رو از پنچره ببرم بیرون و فریاد بزنم: من هر کاری بخوام میتونم انجام بدم..حالا میبینید..دوست دارم انعکاس صدام هزار هزار بار توی این شهر تکرار بشه تا خودم هم باور کنم..

دلم میخواد به خودم افتخار کنم ..فقط همین!

دلم میخواد یادم باشه..من یکی نیستم مثل همه..من یکیم مثل خودم!

 

شب به خیر!

گلی هلندستونی


پست شده توسط گلی در ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢۳

یونیسف..


از الان ماهی ۶ یورو دارم به کودکان بدبخت دنیا و یونیسف کمک میکنم..خیلی ساده دو نفر اومدن دم خونه و ازم خواستن و من هم قبول کردم..شاید چون فکر کردم ۶ یورو چیزی نیست..یا شاید چون فکر کردم یونیسف جای مطمئنیه..یا شایدم به خاطر تمام کارت ها و خاطره های خوبی که ازش داشتم بود...نمیدونم..

اما حالا حالم گرفته است کلی..نمیدونم از این احساس احمقانه است که چرا راهشون دادم و قبول کردم کمک کنم..یا لحن تو که مقصرم دونستی که ٩ هزار تومن تو ایران میتونست کمک بیشتری باشه یا این حس که کاش یه جور دیگه بود همه چیز..

کاش احساس خوبم بعد این اتفاق این جوری تو سرش نمیخورد..


پست شده توسط گلی در ٤:۳۳ ‎ب.ظ
 

۱۳۸۸/۱٠/٢۳

گلیچه!


View image details - Young woman with hands on chin

شک میکنم به احساساتم..

دارم فکر میکنم دیوونه بازی و خل خل بازی های الانم یه جوره و خل خل بازی های قدیمم یه جور دیگه..

کاش هیچ وقت بزرگ تر از این نشم..کاش همیشه شور و هیجان داشته باشم برای زندگی کردن..

کاش اصلا هیچ وقت بزرگ نمی شدیم که حتی تو خل خل بازیهامونم عقلمون بیاد وسط..

اصلا نمیفهمم من احساساتی چه بلایی سرم اومده که انقدر عاقل شدم و واسه همه چیز دنبال دلیل منطقی میگردم؟

دلم از اون خنده های از ته دل میخواد و بی قیدی های جوونی و این حس که کلی وقت هست..پس تجربه کن..فقط تجربه کن!

دلم خل خل بازی میخواد..بدون هیچ قید و شرط..دلم میخواد وسط خیابون بزنم زیر خنده..تو مغازه ها خل خل بازی کنم و مسخره بازی در بیارم..از این طرف بدوم اون طرف بدون این که فکر کنم: " مردم چی میگن! " ..

شاید دارم بزرگ میشم..اما نه..من زیر بار این یکی نمیرم..من نمیخوام بشم "آدم بزرگ"

 

تا بعد..

گلیچه

 

ps.میگم که عاقل شدم..همین الانشم برای خودم شرط گذاشتم که همه نوع خل خل ممنوع تا فوریه..فعلا درس و امتحان فقط!هه هه

ps 2. کتاب هدیه رو خوندم..خیلی خوب بود..مرسی که برام آوردیش اشمالو!

ps 3. گیتارم رو بعد سال ها آوردم این جا..حالا براش خوشحالم که به یه نوایی رسیده و لااقل اشمالو داره میزندش..من هم که قراره یاد بگیرم و از این بابت در پوست نمیگنجم..

ps 4: بعد فوریه قراره کلی روش زندگیم رو تغییر یدم و کلی کارهای جدید انجام بدم..از جمله آشپزی های عجیب غریب..تازه میخوام گوشواره هم درست کنم و شاید بازم شروع کنم به نوشتن..گیتار و سالسا هم که هست..چه شود!!!!فقط امیدوارم تا اون موقع هوا بهتر بشه و بتونم برم ورزش که یه کم از این تپلی در بیام..هه هه

ps 5. راستی بابت رز صورتی ها+کباب دیگی اون شب هم مرسی!


پست شده توسط گلی در ۱:٢٧ ‎ب.ظ