
دنیا به جای خوبی نمیرود..
این همان جمله ای است که مدتهاست فکرش را میکنم..
همین چند سال قبل اصلا این طوری نبود..یه روزی بود و یه نوری و یه هدفی در آینده دور و یا نزدیک..اما حالا نه که هدفی نباشه و آینده ای نبینم ها..نه..بحث این حرف ها نیست..اصلا انگار کل دنیا یه طوریش شده باشد..چیز خوشایندی نمیبینم..
فکرش را که میکنم میبینم همه داریم یک روالی را با کمی این ور و اون ور و تغییرات طی میکنیم..مقداری درس و کمی کار و اندکی پول..حالا چاشنیش هم مال بعضی ها عشق است و مال بعضی دیگر بچه و ...
بگذریم..میخواهم بدانم آخرش که چه؟
امروز فکر میکردم..درس هم بخوانم..اصلا پرفسور هم بشوم..به هزار زبان زنده دنیا هم صحبت کنم ( کلاس هلندی میرم بهم فشار اومده..هه هه..)..مقاله هم بنویسم..تو بگو 1000 تا..خوب که چه؟ میخواهم با این همه افتخار کجای دنیا را بگیرم و یا چه کسی برایم تره خورد خواهم کرد؟
امممم..میدانم که هدف مسیر است و این هدف ها بهانه اند برای لذت بردن از زندگی..اما روند زندگی این گونه نیست..اغلب اوقات برای لذت بردن پول میخواهی و برای پول در آوردن باید کار کنی و اگر کار کنی وقتت پر میشود ..آن وقت پول داری اما وقت برای لذت بردن نداری..اصلا هم نمیشه متعادلش کرد..
مثلا همین من..حقوقم برایم زیادی است..نه که فکر کنی اووووووو..مگر چقدر میگیرد..اما خوب زیادی است..نمیخواهم..یعنی نه که نخواهم..کی از پول بدش میاد..اما وقتم را میگیرد..یعنی 40 ساعت زیاد است و دلم میخواهد 20 ساعت کار کنم و پول همان را هم بگیرم..اما وقت کنم زندگی کنم..اما نمیشود..زندگی پر شده از قانون های بشری..نوشته و نا نوشته..خسته ام میکنند این همه قید و بند..
کاش میشد کمی بی خیال و بی فکر بود و به حرف دل گوش کرد..
مهم نیست..خواستم بگویم مدتی است فکر میکنم:
دنیا به جای خوبی نمیرود..