Home
Contact Me
BookMark
Set HomePage

 

About ME
گلی


 
Archive
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦


 
Friends
نهال تنها
روزهای من
جعبه سیاه
پرواز به اوج
نوشته هایی به خودم
جايی برای زندگی
آغاز دوباره
ناگفته هایی از جنس سکوت
جوزف
آسمونه آبی
به دنبال قطعه گمشده
يادداشت های ممنوع من
کودکانه های من
دل ودلدار
حباب
احمقانه
همراز سکوت
دنیای شیرین عسلی
همين جوری
گلابتون و حوضش
ستاره کوچک
اينجا دانشگاه..صدای من
کودکی در باران
عود نوح
ملودی
بچه ام ميخواد بزرگ شه
احمقانه ترين ها
يادگار دوست
حرف های يک پنجاه و چهاري
عاشق تر از عشق
دل تنگی های من
پاييز طلايی
چشمان کاملا بسته
نياز
روزهايی که بر من گذشت
پريشان گويی های فلان بن هيچ کس
اعترافات یک ذهن پاک
آمیتیس
جوینده گوینده است و یابنده خاموش
دلتنگ دلتنگی های آسمان
کفشدوزک
بوم سفید نقاشی
نوشته های آدم عجیب
اميد به زندگی
عشق زمينی
همچراغی
مه شيد

طراح قالب: گلی

 



آمار و خروجی
  RSS 2.0  
لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی


۱۳٩۱/٢/٢۱

ثبت در تاریخ


هی خواستم نیام و چیزی ننویسم..اما نشد..ترک عادت موجب مرض است..بله..

اول خواستم بگم حسودم به همه اون هایی که الان تهرانن و میتونن برن نمایشگاه کتاب یا حتی اون جا هم نشد برن کریمخان و کتاب بخرن..اصلا حسودم به همه کسایی که میتونن برن و کتاب بخرن و خوشحالی کنن باهاش..بله..دلم میخواست میرفتم نمایشگاه و از کت و کول میافتادم و هی کتاب میخریدم و بعد تو محوطه نمایشگاه ولو میشدم رو زمین و هی ورق میزدم و آب معدنی میخورم و برای خودم رویا میبافتم..

بعد خواستم بگم فردا دارم میرم دیار کفر..دارم میرم شهری که رویاش رو داشتم و تو خونه دانشجویی نازنینم عکسش رو زده بودم به دیوار که یعنی یه روزی بهت میرسم..تاکسی زرد..برج های بلند..مغازه های فشن..دارم میرم شهری که سریال هایی که اون جا اتفاق افتاده رو دوست داشتم و حالا خودم هم میتونم برم و از نزدیک ببینمش..دارم میرم به دیاری که روزی قرار بود برم اون جا درس بخونم و نشد..دارم میرم عروسی و مهمونی و مسافرت..و خوش خواهم گذروند به دور از هر اتفاقی..و دنیا دیده خواهم شد بعدش..هه هه

سوم اومدم بگم انتظار بده..یعنی هی انتظار بکشی و اتفاقی نیافته خیلی زجر دهنده است..انتظار بده چون راهت مشخص نیست..نمیدونی...پا در هوایی..هنوز جواب نگرفتی..هنوز نمیدونی درست رفتی یا غلط..اینه که هنوز منتظرم و هنوز پادر هوام و دلم میخواد زودتر چیزی که فکر میکنم ماله منه و حق منه رو از دنیا بگیرم..حتی شده به زور..بله..همچین آدمی هستم از این به بعد..هه هه..هر چند نمیدونم که آیا بیخبری همان خوش خبری است یا نه..جناب یونیورس نمیدونم چرا ته دلم فکر میکنم به زودی خبرای خوب بهم میدی..

آخر هم اومدم بگم جناب یونیورس این همه از صبح تا شب سوپ خوردم و دلم قار و قور کرد چرا سایز اینجانب رو عوض نکردی؟..درست نبود من رو همین جوری بفرستی خدمت فامیل اقای نارنجی در دیار کفر ها..هر چند پیرهن صورتی کرن میلن رو برام از بلژیک فرستادی اما خوب دیگه..من دلم میخواست بیشتر جلب توجه کنم..هه هه ..تازه کلی هم گوشواره درست کردم و سوغاتی خریدم و برای عروس سوغاتی درست کردم که کلی همه رو خوش خوشان کنم..اما خوب اگه لاغر تر بودم بهتر نبود؟

من دیگه برم که هنوز کلی کار نیمه تموم دارم که باید قبل فردا انجام بدم..

قربان همگی

گلی کوچک نارنجی

 

پیوست: خواستم ثبت کنم که دو هفته پیش با ماشین رفتیم پاریس و چند تا اتفاق جالب افتاد..اول تو رستورانی غذا خوردیم که وودی آلن تو فیلم میدنایت این پاریس ازش فیلم گرفته..همون جایی که ارنست همینگوی هر روز میرفته و غذا میخورده و کتاب مینوشته..باید بگم حس خوبی داشت..خیلی خوب..یه کافه قدیمی با غذای عالی و پرسنل پیر که مجبور بودی سر یه میز بغل آدمهای ناشناس بشینی و غذات رو بخوری..بعد هم یه نصفه شب تو یه کتاب فروشی تو خیابون سنت جرمن موزیک ایرانی شنیدیم و من هم رفتم و دو تا کتاب انگلیسی دست دوم پیدا کردم و خریدم..واقعا حس خوبی بود تو اون ساعت تو پاریس موزیک ایرانی بشنوی..سومین اتفاق خوب هم خریدن کلاه مدل کوکو شنل از کنار خیابون از یه دیزاینر دست فروش بود که خیلی بهم چسبید..

پیوست 2: داریم با اقای نارنجی سریال دسپرت هوس وایف میبینیم که هرگز فکر نمیکردم ببینم..اما به شدت داریم لذت میبریم دو تایی..نمیدونم..اما حس خوبی میده دیدنش برای هردومون..که پیشنهادش میکنم..خیلی ملو و راحت و خنده دار و رنگیه..


پست شده توسط گلی در ٤:۳٦ ‎ب.ظ
 

۱۳٩۱/٢/۸

دلم برای اردیبهشت تنگ شده..


امروز 8 اردیبهشت 91..این را با تمام دلتنگی اعلام میکنم..

من آدم گذشتن و رفتن نیستم و نبودم..هیچ وقت از چیزی که دوست داشتم دست نکشیدم..گفتم میرم..حتی رفتم هم..اما این به معنای دست کشیدن نبوده..این رو گفتم که بدونید..که ..بدونید..

اگه باز هم من رو این طرف ها میبینید به این خاطره که بعد 7 سال وبلاگ نویسی تو پرشین بلاگ و 5 سال تو این مکان نمیتونم بکنم ازش و برم..برم و عادت کنم به وبلاگ نویسی با تکنولوژی بهتره و راحت تر و قشنگ تر..حتی وقتی این جا شده یه وبلاگ بی در و پیکر فکستنی..وقتی دیگه اون عکس معروف اون بالاش نیست و قالبش دیگه مثل روز اولی که کادو گرفتم تر و تمیز و قشنگ نمونده..باید اعتراف کنم که عکس وبلاگم سر سهل انگاریم از بین رفت..برای توجه نکردن به جایی که آپلود شده بود و ترکید..نظراتم سر غرورم..و ارتباطم با آدم ها سر وفاداری..من آدم خاطره هامم..و این جا بوی خاطره میده..بوی کلی اتفاق دور و نزدیک..میترسم از این جا برم و این همه خاطره رو بذارم سر تاقچه عادت..که برم و دیگه یادم نیاد یه روزی دوست هایی داشتم که وبلاگ که مینوشتم براشون مهم بود..که..مهم..بود..

...

پیوست: آه که اگه بدونی چقدر الان دوست داشتم تهران بودم..دوست داشتم نمایشگاه کتاب که میشد میرفتم و با کلی کتاب میاومدم خونه..دلم برای اردیبهشت ها تنگ شده..3 ساله..3 ساله اردیبهشت رو نبودم..کی باورش میشه؟ بیاید من رو دلداری بدید..آره بیاید و دلداری بدید..دلم برای اردیبهشت تنگ شده..بیاید و سرم رو بذارید روی شونه هاتون و بگید با این همه دلتنگی چه کنم؟ بیاید و بذارید براتون هق هق گریه کنم..فقط همین..


پست شده توسط گلی در ٩:۳٥ ‎ق.ظ
 

۱۳٩۱/۱/٢٩

گاردن بلا بلا..


یه آلبومی بهم دادی..یادته؟ همونی که باعث شد من فکر کنم قوی شدم..هر کاری از دستم برمیاد..یادمه 2 روز نشستم با همین آلبومه زبان خوندم و رفتم امتحان تافل دادم..97 شدم..اما یادته..خودم هم فکر نمیکردم..اومده بودم بیرون از جلسه به هم ریخته و خسته و تا میدون ولی عصر پیاده رفتم..بعد اما دیدمت..میخواستی بدونی امتحان رو چی کار کردم..گفتم بد دادم و رفتیم بستنی خوردیم..گفتم بستنی باعث میشه آدم ها احساس خوشبختی کنن..حس خوشبختی کردم؟..نمیدونم..اما بعد حس کردم این آلبومه خوبه..رفتم 3 روز هم با همین البومه درس خوندم واسه کنکور..حس میکردم میتونم..معلوم بود نمیتونم..اما من فکر میکردم میتونم..رفتم امتحانش رو هم دادم..مجاز هم شدم..شاید یه شهرستانی هم قبول میشدم باهاش..اما مهم نبود دیگه..اون موقع ها داشتم می اومدم..اصلا همون امتحان زبانه واسه این بود که داشتم میرفتم..بند و بساطم رو جمع کرده بودم..اما بعدش آلبومه گم شد..اون حس قوی بودنه دوباره گم شد..

الان اما..وسط کد نویسی و خرتوخو سر کار و فکر های اشفته توی سرم...وقتی میخواستم تو این وبلاگ دیگه ننویسم و جمعش کنم بره...یهو از یه ناکجا آبادی داره صدای اون آهنگ ها میاد..راستی آهنگه چی بود؟ بی کلام بود اما یه چیزی داشت که تو هیچ کلامی نبود..چی بود واقعا..چی بود که من رو وادار کرد بیام این رو این جا بنویسم؟


پست شده توسط گلی در ٤:٠٢ ‎ب.ظ
 

۱۳٩۱/۱/٢٢

هیچی نیستم..


دارم از این بغض ها خفه میشم..میزنم زیر گریه و میگم نیستم..

نه اون دختریم واسه پدر و مادرم که میخواستم باشم..نه خواهر خوبی...نه اون رفیق شفیق برای تو و نه اون دانشجوی فیلان که میخواستم باشم تو دانشگاه و یا اون کارمند بهمان تو شرکت..

نه نیستم..هیچی نیستم..هیچ کدوم نیستم..هیچ وقتم نبودم..

میگی ایده آل گرایی..هیچی راضیت نمیکنه..

اما مساله این ها نیست..من شبیه هیچ کدوم ار بهترین های خودم نیستم..سعی ام رو کردم..باور کن سعی کردم خوب باشم..اما نشد..نمیشه..همیشه کمم..همیشه یه جا میلنگه..هیچ چیز اونی نیست که باید باشه..

خسته شدم از این سگ دو زدن برای هیچی..کاش یه جا اونی بودم که به خودم افتخار کنم..کاش یه جا بهترین خودم بودم..بهترینی که میخوام باشم..

اما نیستم..هیچی نیستم..


پست شده توسط گلی در ۱:٢۱ ‎ب.ظ
 

۱۳٩۱/۱/۱٦

شروع شد...


دنیا خیلی داره تند تند میره جلو..

خیلی اومدم یه چیزی بنویسم راجع به روز فارغ التحصیلیم تو شرکت و غذا درست کردنم..راجع به 13 به در و خوش گذشتنش و اون همه جوجه کباب و موز شکلات تنوری و آش رشته خوردنمون..یا راجع به ویزا گرفتن برای دیار کفر که بالاخره چه خوب میشه که من شهر رویاییم رو میبینم..یا حتی عید پاک که اخر این هفته است و ما هیچ جا نمیریم چون پاسپورتمون دست سفارت دیار کفره..و یا این انتظار لعنتیم برای پا در هوا بودن تو زندگی..

اما نشد..بس که این دنیا تند تند داره میره جلو و اجازه هیچ کار درستی به آدم نمیده..

الانم حوصله ندارم چیزی بگم..جز این که عید تموم شد ( هر چند برای ما خیلی فرقی نداشت عید یا غیر عید) و من فقط کلاه قرمزیش رو خوب فهمیدم..هه هه

بگذریم..راستش اومدم واقعا اینو بگم و برم که من هنوز منتظرم و کم کم دارم از این همه انتظار دیوونه میشم..همین! 


پست شده توسط گلی در ٩:٥٦ ‎ق.ظ
 

۱۳٩۱/۱/٤

.زندگی شلوغ من در سال 91..


تقریبا یک هفته ای میشه درست نخوابیدم..

روز عید تا ساعت 3:30 داشتم شیرینی درست میکردم و کوسن گل گلی میدوختم و خونه رو تکون میدادم..بعد هم که 6 بلند شدیم که سال تحویل شه و 9 هم رفتم سر کار..شیرینی ها رو هم بردم و به همه دادم که خیلی خوششون اومد و ازم دستورش رو هم گرفتند حتی..هه هه..شبش هم تند تند رفتم خونه که مهمون داشتم که باید سبزی پلو و ماهی و کوکو درست میکردم..خیلی خوب بود اما چون شروع کردیم به بازی تا 2 صبح طول کشید و تا جمع کنم بخوابیم نمیدونم چند شد..بعد هم 9 سر کار..شبش هم تمرین داشتیم برای برنامه امشب و تا 12:30 دانشگاه بودم..دیروزم که بدو بدو رفتم کلاس داچ و بعد هم همه اومدن خونه ما واسه تمرین که تا ساعت 1 طول کشید..امروزم که برنامه اصلیه ماست برای سال نو تو دانشگاه..من هم منشی صحنه ام و امیدوارم همه چیز خیلی خوب پیش بره..امشب رو نمیدونم چند میخوابیم..اما فردا میریم آلمان و کنسرت..بعد هم 1 شنبه برمیگردیم و دوباره روز از نو روزی از نو..باید بگم این روند بی خوابی و شلوغ پلوغی هنوز ادامه داره..چون دوشنبه هم کلاس میرم و باید غذا درست کنم واسه جشن فارغ التحصیلیم که روز سه شنبه تو شرکته..و بله..شاید 4 شنبه اولین روز اروم سال جدید باشه برام که میتونم بشینم خونه و کمی کلاه قرمزی ببینم و بخندم و از سال جدید با ارامش لذت ببرم..هه هه

راستی هنوز منتظر جواب دکترامم..دعا کنید برام..خیلی بهش امید بستم..:)

پیوست: به سرم زده اون وبلاگی که میخوام بنویسم و توش عکس هایی که میگیرم رو بذارم انگلیسی باشه..نمیدونم..فعلا دارم فقط بهش فکر میکنم..هه هه


پست شده توسط گلی در ٤:٤۳ ‎ب.ظ
 

۱۳٩۱/۱/۱

عید آمد و عید آمد..


نرم نرمک میرسد اینک بهار..

خوش به حال روزگار..

و برای بار سوم این جام..روز اول عید به جای خونه مامان جون نازنینم میرم دانشگاه یا سر کار..هر چند که دیگه تو این 3 سال نازنین ترین ام نبود که پیشش باشم اما هنوز هم دلتنگشم و دلم هوای خونه اش رو میکنه..

بگذریم..عید همگی مبارک..

سر کارم روز اول عیدی..پریروز شیرینی کشمشی و دیروز شیرینی نارگیلی و گردویی درست کردم و امروز آوردم سر کار..همه دوست داشتن..با این که دفعه اولم بود اما حس خوبی داشت و خوب از آب در اومد در کل..هه هه..بالاخره باید یه کاری میکردم که فرق داشته باشه امروز با هر روز..نه؟

امشبم مهمون دارم و قراره سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی درست کنم..امیدوارم اونم خوب از اب دربیاد..هفته دیگه هم تو شرکت جشن فارغ التحصیلی دارم..قراره کلی غذا درست کنم براشون..گیاهی و غیر گیاهی..هه هه..فعلا سالی که نکوست از بهارش مهمون بازی پیداست..تا ببینیم تا آخر چه جوری میشه..

چند وقت پیش ها کارنامه مینوشتم برای سال قبلم تا بدونم چه اتفاق هایی افتاده..الان هم به رسم قدیم مینویسم:

1- بهارخوبی بود..روز اول عید گرنت گوگل رو بردم و خیلی خوشحال بودم..تازه از فرانسه اومده بودیم و پدر و مادر اقای نارنجی هم کنارمون بودند..خوب بود و خوشحال..همون موقع ها به طور خیلی اتفاقی رفتم مصاحبه برای شرکتی که الان هستم و قبول شدم..بعد از رفتن خانواده نارنجی..ما هم رفتیم آلمان تو یه جای جنگل مانند که خیلی خوش گذشت..بعد هم که رفتم وین و کنفرانس و اپرا و باله و ..عاشق وین شدم..کارم رو هم شروع کردم همون موقع ها..

2- تابستون مامان خانومی و اقای پدر و خواهر گرام اومدن پیشمون..با هم رفتیم اسپانیا و المان که خیلی خوش گذشت..به خصوص اسپانیا که خیلی دوست داشتنی بود بارسلونا..مامان این ها هم چند روز مونده به تولد من و سالگرد ازدواجمون برگشتند و ما هم دو تایی جشن گرفتیم..بعد هم رفتیم فستیوال رقص تو رتردام که جالب بود..

3- پاییز پر بود از دلهره تز داشتن و دانشگاه و استادی که نبود و پولی که داشت ته می کشید..بالاخره تموم شد..نکته خوبش خونه ای بود که عوض کردیم و اومدیم جایی که هر روز که میگذره عاشقش می مونم و خوشحالم که دیگه تو اون خونه قبلی نیستیم..هه هه...و خونه ای که بالاخره تونستیم با پولامون تو تهران بخریم و خونه دار شیم برای بار دوم..جدای اون..پاییز پر بود از دلهره..دکترای تویینته که قبول شدم و مجبور شدم نرم..اسباب کشی و تزی که باید زودتر تموم میشد..و بالاخره هم دفاع کردم..و خلاص!!

4- زمستون شد و تونستم برگردم ایران..با تمام عشقی که به ایران دارم فامیل زده شدم و دیگه دلم نخواست برگردم ایران..دوستهام رو هم ندیدم درست حسابی و درگیر مهمونی های فامیلی شدیم که خوب کمش خوبه نه زیادش..هه هه..اما تونستم اون بین کاشان و اصفهان و شمال برم که خودش خوب بود..بعد هم برگشتیم و من شدم کارمند تمام وقت..فارغ التحصیل شدم و مسترم رو گرفتم بالاخره...با کلی درگیری برای کارهای انجمن و عکاسی و کلاس هلندی و اندروید که عاشقشم هنوز زمستون هم تموم شد..بهترین پایان هم براش کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی بود هفته پیش...

....

و حالا بهار دوباره شروع شده..سال 91..سالی که منتظر اتفاق های خوبی ام توش..

امیدوارم سال خوبی باشه..

برای من و ارزوهام و اقای نارنجی..کسی که بیشتر از بیشترین خیلی خوشحالم که درکنارش زندگی میکنم...برای مامان خانومیم و اقای پدرم که وقتی سال تحویل شد نتوستم ببینمشون و زدم زیر گریه..و امیدوارم زودتر ببینیم هم رو دوباره...برای خواهر خانومیم که عاشقشم و دوست دارم این رو بدونه که هیچ وقت به هیچ کس اون قدر اطمینان نداشتم که به اون و برام خاص ترین آدم روی زمینه...:)

و بله..برای شما..که نمیدونم میخونید یا نه..اما امیدوارم خوش باشید و خوشحال و خوشبخت..هر جا هستید و هر کاری میکنید..برای تویی که من رو از نزدیک می شناسی و برای تویی که من رو نمیشناسی..همه و همه امیدوارم خوش باشیم و خندون امسال ..که باور دارم خوشحال بودن همون خوشبختیه که باید انتخابش کنیم!


پست شده توسط گلی در ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ
 

۱۳٩٠/۱٢/٢٥

فردا..کلاه بر سر..رسما ای آر خواهم شد..


فردا جشن خواهم گرفت..و لحظه ای که اسمم صدا میشه برای گرفتن مدرکم میتونم برگردم و به آدمهایی که نشستن نگاه کنم و اون جا اقای نارنجی رو ببینم..لبخند بزنم و فکر کنم من کسی رو دارم که بهش نگاه کنم و فکر کنم داره بهم افتخار میکنه..که اگه پدرم نیست این جا تا بهش نشون بدم ازش ممنونم ..اگه مادرم نیست که نگاهم کنه و فکر کنم خستگیش رفته و اگه خواهرم نیست که لبخند بزنه و حس کنم دوستم داره..لا اقل اون هست..اون که کافیه برای این که فکر کنم خوشبختم..که نگاهم میکنه و میتونم خوشحالیم رو باهاش سهیم شم..حتی برای لحظه ای..برای ثانیه ای..


پست شده توسط گلی در ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٢/٢۳

امیدواااااااااااااار


همیشه وقتی شک میکنم جناب یونیورس کمک میکنه..

این بارم خبری بهم رسید که یعنی هنوز میشه به دکترا خوندن امید داشت..به آمستردام..به چیزی که میخوام..

شاید به قول مامان خانومی لیسانس عکاسی خوندن اونم پاره وقت احتیاج به زمان بیشتری برای فکر کردن داشت..

نمیدونم..اما امیدوار شدم یهو..به خودم..به کاری که میکردم و کسی نفهمید..و حالا پرم از حس های غلیظ و خوب..پر حس امنیت که هنوز هم میتونم خوب باشم و انتخاب بشم..که دانشگاهی که فکر میکردم احتمال قبولیش کمه بالاخره من رو برای اولین مرحله قبول کرد..

پول مهم نیست اما من بارها پشیمون شدم که به خاطر نبودش ( و یا نخواستنش از بقیه) خودم رو مجبور کردم با زمین و زمان بجنگم و زودتر تموم کنم کاری رو که ارزشش خیلی بیشتر از این ها بود..

بگذریم..فعلا ممنون جناب یونیورس..خواهش میکنم بقیه اش رو هم خودت جور کن..فعلا امیدوارممممم و امیدواااااااااااااار...و پر از حس های خوشبختی..

جمعه هم مراسم فارغ التحصیلیمه..کلاه میذارم و حس خوشبختی میکنم..هر چند بدون خانواده کمی سخته..اما اقای نارنجی هست و همین کافیه!


پست شده توسط گلی در ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٢/۱٩

زندگی خیلی کوتاهه..


سیمین دانشور هم از جمله نویسندگانی بود که دوست داشتم سووشونش رو بخونم..همیشه میخواستم و نشده بود..فکر میکردم باید چند سالی برزگتر شم و عاقل تر تا کتابش رو بخونم..چه می دونم..اما هر چی بود دلم نمیخواست وقتی دیگه نیست این کارو کنم اما...

به  هر حال ناراحتم..نه چون سیمین دانشور رو خیلی میشناختم و الخ..چون حس میکنم زندگی خیلی کوتاهه..

پیوست: تا 3 هقته دیگه معلوم میشه دیار کفر برو هستیم یا نه..به هر حال نیویورک تنها جاییه که خیلی دوست دارم امسال ببینم..امیدوارم بتونم..

پیوست2: یکی رو میخوام بیاد بهم کمک کنه بفهمم تو زندگی چی خیلی خوشحالم میکنه تا همون رو ادامه بدم..خیلی دل فرخنده ای دارم..هنوز به ثبات نرسیدم که بتونم درست انتخاب کنم..اصلا انتخاب کار سختیه..ولی بالاخره که چی..به زودی مسیر جدید رو می سازم..


پست شده توسط گلی در ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ