Home
Contact Me
BookMark
Set HomePage

 

About ME
گلی


 
Archive
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦


 
Friends
نهال تنها
روزهای من
جعبه سیاه
پرواز به اوج
نوشته هایی به خودم
جايی برای زندگی
آغاز دوباره
ناگفته هایی از جنس سکوت
جوزف
آسمونه آبی
به دنبال قطعه گمشده
يادداشت های ممنوع من
کودکانه های من
دل ودلدار
حباب
احمقانه
همراز سکوت
دنیای شیرین عسلی
همين جوری
گلابتون و حوضش
ستاره کوچک
اينجا دانشگاه..صدای من
کودکی در باران
عود نوح
ملودی
بچه ام ميخواد بزرگ شه
احمقانه ترين ها
يادگار دوست
حرف های يک پنجاه و چهاري
عاشق تر از عشق
دل تنگی های من
پاييز طلايی
چشمان کاملا بسته
نياز
روزهايی که بر من گذشت
پريشان گويی های فلان بن هيچ کس
اعترافات یک ذهن پاک
آمیتیس
جوینده گوینده است و یابنده خاموش
دلتنگ دلتنگی های آسمان
کفشدوزک
بوم سفید نقاشی
نوشته های آدم عجیب
اميد به زندگی
عشق زمينی
همچراغی
مه شيد

طراح قالب: گلی

 



آمار و خروجی
  RSS 2.0  
لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی


۱۳٩٠/۱۱/٦

آخه این همه استرس؟؟چرا؟؟؟


من از اون آدمهایی که میتونن غورباقه بزرگه رو اول بخورن نیستم..یعنی نه که نخوام ها..نیستم..باید به خودم مدت زمانی استرس غورباقه بزرگه رو بدم انگار..آخرش هم آدمی نیستم که نخورم ها..اما همیشه دقیقه 90 این کارو میکنم و تو زندگی همیشه استرس غورباقه بزرگ ها اذیتم میکنن..


پست شده توسط گلی در ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱۱/٥

بی توجه


اون چیزی که کیفیت زندگی رو تعیین میکنه..چیزی که باشه خوشحالی و نباشه بدحالی میاره.. گاهی خیلی بهش بی توجه میشیم..گاهی در عین خوشبختی یادمون میره علتش چی و یا کیه..گاهی این علت رو انقدر دست کم میگیریم که یکدفعه میبینیم دچار بدحالی شدیم و میفهمیم گیاهی رو خشک کردیم که داشتیم ازش نفس میکشیدیم و حالا دچار خفگی شدیم و گیاه هم دیگه سبز نمیشه..

پیوست: (بی ربط و با ربط) همکار مهربون..که یه دختر 13 ساله داشت و حس پدری داشت بهم..همونی که روز دفاعم اومد..همونی که مراقبم بود..اونی که خانومش لهستانیه و باهام همدردی میکرد برای زبان بلد نبودن..اونی که بهم لبخند میزد موقعی که هیچی نمیفهمیدم از حرف ها.. داره از شرکت میره..غصه ام شده..خیلی..


پست شده توسط گلی در ٩:۳٦ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/۳٠

بی سر و ته


من..همانی که روزی روزگاری نوشتن برایش زندگی بود..امروز نگاه کرد و دید آخرین داستانش را سال 87 نوشته..

مدتی است فکر میکنم این همانی نیست که میخواستم..میدانم این روزها وسط دو مسیرم..مسیری که دوستش نداشتم و مسیری که نمیدانم چیست..دچار تعلیق شده ام..برای هر تصمیمی کرخت ام و کاری نمیکنم..انگار وضع موجود برایم بهتر است..

ادامه اش را فکر کرده ام..اما این که این ادامه مرا راضی میکند و یا اصلا میشود برایم گنگ است..اصلا نمیدانم با تغییر چه چیزی خوشحال خواهم شد..حس میکنم هیچ چیز دیگر آنقدر خوشحالم نمیکند..

کلاس هلندی میرم..هر چند به اجبار است یاد گرفتن این زبان پر از "خ" و در حالت عادی شاید اخرین انتخابم برای یادگیری زبان بود..اما حالا راضی ام که یاد میگیرم و اطرافم را کم کم درک میکنم..

جیم ثبت نام کرده ام..به همین راحتی..نمیروم..فقط ثبت نام کرده ام..انگار میخواستم به خودم بگویم برو اما نشد..انگار میخواستم ثابت کنم به خودم اهمیت میدهم اما نهایتا دیدم نمیدهم..اما هنوز هم دیر نشده..فردا روز بهتری است..

کلاس عکاسی را راه انداخته ام..سومین جلسه اش 4 شنبه برگزار شد..هنوز هم میتوان گفت موفق است و کلاس ها مفید اند و آدمها راضی..می شود گفت یه کارگاه کوچک درست کرده ام که لذت بخش است..اما خدا میداند آخرش به کجا ختم می شود..

در میان همه این ها..خیریه ای که برای محک کارهایش را کرده بودم برای ولنتاین به بعد عید افتاد..خوب است چون وسایلی که برای گوشواره و گردبند درست کردن از ایران خریده ام را هنوز دست نزده بودم و این جوری میرسم انجامش دهم..اما مناسبتش از بین رفت..هر چند فرقی هم نمیکرد..خیریه خیریه است دیگر..حالا هر روزی..اتفاقا هوا گرم تر باشد آدم ها راغب ترند کمک کنند..

بگذریم..این وسط خودم هم نمیدانم چه میخواهم انجام بدهم..چه کار کنم که راضی باشم..و درنتیجه چه بنویسم دقیقا در این وبلاگ..

پس اگر این متن انقدر بی سر و ته است به علت سرو  تهی نویسنده است..نویسنده ای که انگیزه هایش را برای خوشحالی دارد از دست میدهد..


پست شده توسط گلی در ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/٢٦

من گلی...مفتخرم..


برای جدایی نادر از سیمین خوشحالم..خیلی..چون بعد تمام اتفاقات سیاسی اجتماعی دور و برم راجع به ایران موضوعی دارم که تو شرکت تونستم با افتخار در موردش حرف بزنم..ممنون آقای فرهادی بابت این همه حس خوب..ممنون بابت حرفی که زدید و ثابت کردید ما، مردم ایران، جدای تمام سیاست مدارانمان، طلح دوستیم و طلح طلب..


پست شده توسط گلی در ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/٢٦

مخلوق


منصور تهرانی این شعر رو با یه اتفاق ساخته..دیدن عشق نوجوانیش بعد سالها..دوست داشتم اعترافش رو..خواستم ثبتش کنم..

داغ یه عشق قدیمو اومدی تازه کردی..شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی..

آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود..اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود..

به عشق تو زنده بودم منو کشتی..دوباره زنده کردی..





پست شده توسط گلی در ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/٢۳

دنیا به جای خوبی نمیرود..


دنیا به جای خوبی نمیرود..

این همان جمله ای است که مدتهاست فکرش را میکنم..

همین چند سال قبل اصلا این طوری نبود..یه روزی بود و یه نوری و یه هدفی در آینده دور و یا نزدیک..اما حالا نه که هدفی نباشه و آینده ای نبینم ها..نه..بحث این حرف ها نیست..اصلا انگار کل دنیا یه طوریش شده باشد..چیز خوشایندی نمیبینم..

فکرش را که میکنم میبینم همه داریم یک روالی را با کمی این ور و اون ور و تغییرات طی میکنیم..مقداری درس و کمی کار و اندکی پول..حالا چاشنیش هم مال بعضی ها عشق است و مال بعضی دیگر بچه و ...

بگذریم..میخواهم بدانم آخرش که چه؟

امروز فکر میکردم..درس هم بخوانم..اصلا پرفسور هم بشوم..به هزار زبان زنده دنیا هم صحبت کنم ( کلاس هلندی میرم بهم فشار اومده..هه هه..)..مقاله هم بنویسم..تو بگو 1000 تا..خوب که چه؟ میخواهم با این همه افتخار کجای دنیا را بگیرم و یا چه کسی برایم تره خورد خواهم کرد؟

امممم..میدانم که هدف مسیر است و این هدف ها بهانه اند برای لذت بردن از زندگی..اما روند زندگی این گونه نیست..اغلب اوقات برای لذت بردن پول میخواهی و برای پول در آوردن باید کار کنی و اگر کار کنی وقتت پر میشود ..آن وقت پول داری اما وقت برای لذت بردن نداری..اصلا هم نمیشه متعادلش کرد..

مثلا همین من..حقوقم برایم زیادی است..نه که فکر کنی اووووووو..مگر چقدر میگیرد..اما خوب زیادی است..نمیخواهم..یعنی نه که نخواهم..کی از پول بدش میاد..اما وقتم را میگیرد..یعنی 40 ساعت زیاد است و دلم میخواهد 20 ساعت کار کنم و پول همان را هم بگیرم..اما وقت کنم زندگی کنم..اما نمیشود..زندگی پر شده از قانون های بشری..نوشته و نا نوشته..خسته ام میکنند این همه قید و بند..

کاش میشد کمی بی خیال و بی فکر بود و به حرف دل گوش کرد..

مهم نیست..خواستم بگویم مدتی است فکر میکنم:

دنیا به جای خوبی نمیرود..


پست شده توسط گلی در ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/٢۱

اندر احوالات گز


کار کردن هم انگیزه میخواهد..

با خودم فکر میکنم با آدمهایی کار میکنم که گز را نمیفهمند.یکی میگوید شیرین است و دیگری میگوید مزه عجیب دارد و شیرین نیست ..ان یکی می گوید مغز دارد و مزه اش در دهان میماند ..از آن طرف هم دنبال چاشنی ها و ادویه هایش هستند و و الخ..خلاصه هر کدام به نوعی..من هم سردرگم نگاهشان میکنم..میخواهم بگویم گز است دیگر..انقدر ادا در نیاورید..بخورید و خوش باشید..اما نمیگویم..سکوت میکنم.. خودشان میگویند این که نوگا است و توضیح میدهند آن شیرینی اش بیشتر است و پسته ندارد و همه جا هست و هر کشوری هم دارد و هر کدام هم یک جور..من هم میگویم ما هم نوقا داریم و دو طرفش ویفر است..اما راستش را بخواهید خسته شده ام در مورد هر چیز توضیح دادن..شیرینی شیرینی است دیگر..حالا مال یک جای این دنیا..فرقش چیست؟ نمیدانم چرا فکر میکنند آدمیت آدم ها با هم فرق میکند..مزه ها را برخی میدانند و برخی نه..اصلا این اختلاف فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و هر اختلاف کوفتی ای حالم را به هم میزند..از همه بدتر اختلاف دینی است که باید توضیح بدهم ایران روسری داشتیم و چه بود و چرا و این جا نداریم و چرا ..خلاصه که سکوت میکنم و حرفی نمیزنم..نه از دین و نه از سیاست و نه از غذا..این حرف ها دیگر برای شناخت آدمهای کشور دیگر قدیمی شده اند..نه؟

بگذریم..

امروز رفته ام کلاس ورزش ثبت نام کردم..قرار است گواهینامه هم امتحان بدهم و کلاس هلندی هم بروم..نمیدانم چرا هر وقت میخواهم یک کار بیشتر نکنم در زندگی باز هم نمیشود..هزار کار با هم میکنم و به هیچ کدام هم نمیرسم..اصلا انگار درست بشو نیستم..خدا آخر و عاقبت مرا ختم به خیر کند..

میروم بخوابم..فردا باز هم 7 صبح بیدار میشوم و 8:30 بیرون میروم و سوار اتوبوس یا آهنگ ابی سر کار میروم و دوباره روز از نو روزی از نو..گاهی فکر میکنم همین منوال ادامه پیدا کند من هلندی که یاد نگرفته ام هیچ..فارسی هم از یادم میرود..بس که ساکتم..


پست شده توسط گلی در ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/۱۸

و اولین تار موی سفید..


تهران..شهری که برایم در همان 2 سال و نیم پیش یخ زده..برایم همیشه دوست داشتنی است اما غریب شده است..
حالا تهران فقط ترافیک است و دود و آدم های بی اعصاب و روزهای خاکستری..لبخند دیگر روی کمتر لبی است و آدم ها بیشتر به فکر جیبشان هستند تا دلشان..

بگذریم..خاطراتم از تهران را میگذارم همان قدیم تر ها بماند..خاطرات جدید ارزش عوض کردن قبلی ها را نداشت و ندارد..

راستی اولین تار مویم هم در همین تهران سفید شد..هنوز هم غصه اش را میخورم..این که پیر شدم و نفهمیدم..این که زندگی چه بیرحمانه است و چقدر پر شده از قید و بند ها و شرط و شروط ها که برای براورده کردنشان آدم زمانش را برای زندگی کردن از دست میدهد..

باز هم بگذریم..تهران و اصفهان و کاشان و چالوس و مهمانی های بی سر و ته را هم میگذاریم سهم این بار ایران آمدن..دیدن آدم هایی با صورت آشنا و حرف های غریب و نا مفهوم را هم میگذارم جایی تا یادم نرود برای برخی آدم ها از دل میرود آنکه از دیده برفت گرچه برای من آدم ها همانند..هنوز دوستشان دارم و برایشان دست به هر کاری میزنم..اما دریغ که از دیده رفته ام و از دل هم..

جدای به نوعی تفریح کردنم در ایران..کار هم گرفتیم..به طرز احمقانه ای هنوز به فکر ایران آمدن و زندگی کردنم که از فرصت هایش میخواهم استفاده کنم و حالا پروژه کاری هم دارم تا شاید اسم و رسمی بزنم و بعدتر ها در ایران کاری درست داشته باشم..کمی خنده دار و درد آور است این همه وابستگی و دل بستگی که باید به زودی با خودم کنار بیایم و قبول کنم این اسباب کشی همیشگی را..

راستی تا یادم نرفته بگویم..مبلمان هم رسید..با مکافات از در خانه ردش کردیم و آمد داخل خانه..حالا به جای زمین رویش مینشینیم و قدرش را میدانیم..قدر زندگی با وسایلی که برای تک تکش جان میکنیم و ارزش قائلیم...حالا رویش مینشینم و برای آقای نارنجی شال گردن میبافم و فکر میکنم چقدر خوب که بالاخره خانه ای دارم که میتوانم داخلش باز هم مثل قدیم ها شال گردن ببافم..

حالا هم میرم تا ببینم ادامه این زندگی رو چی کار کنم..زندگی ای که مویم را سفید کرد بدون این که بفهمم چه کردم..چی میخوام..چی شد..


پست شده توسط گلی در ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ
 

۱۳٩٠/۱٠/٥

ایران و تهران و باز هم دلتنگی


ایران آمدن ما یعنی مهمانی پشت مهمانی..نه میرسیم به جاهایی که دلتنگشان بوده ایم برویم و نه آنهایی که دلتنگشانیم ببینیم..

آخرش که چه..میرویم و باز هم دلتنگی پشت دلتنگی..

روزگار بدی است..باید برگردیم و در تهران دوباره زندگی کنیم..آنچه ما را دلتنگ کرده زندگی کردن است و نه مسافرت آمدن به ایران..


پست شده توسط گلی در ۸:٤٩ ‎ق.ظ
 

۱۳٩٠/٩/۱٩

تهران


این جا تهران است..شهر من..شهر خاطرات من..


پست شده توسط گلی در ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ